السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
178
تفسير الميزان ( فارسي )
و از ترس پا به فرار بگذارد ، چنين كسى جا دارد كه اصولا اسم انسان را از رويش بردارند ، نه اينكه علاوه بر انسان شمردنش او را بر اريكه نبوت و رسالت هم بنشانند ، و خداوند او را امين بر وحى خود نموده ، كليد دين خود را به دست او بسپارد و علم و حكمت خود را به او اختصاص دهد و به امثال ابراهيم خليل ملحق سازد . ولى از كسانى كه زير بار اين گونه حرفهاى گوناگون و جعليات يهوديان و هر روايت ساختگى مىروند هيچ بعيد نيست ، زيرا همينهايند كه به خاطر يك مشت روايات مجهول الهويه جد يوسف ابراهيم خليل و همسرش ساره را متهم مىكنند . آرى ، اين چنين كسانى باكى ندارند از اينكه فرزند ابراهيم يعنى يوسف را در باره همسر عزيز متهم سازند . زمخشرى در كشاف گفته : « هم » يوسف را چنين تفسير كردهاند كه : يوسف بند شلوار زليخا را باز كرد ، و خود به حالت مردى كه مىخواهد جماع كند درآمد . و نيز تفسير كردهاند كه يوسف بند شلوار خود را باز كرد و در ميان پاهاى زليخا در حالتى كه طاق و از خوابيده بود ، بنشست . و « برهان » را چنين تفسير كردهاند كه : آوازى شنيد كه زنهار ! اى يوسف و زنهار اى زليخا ! ولى يوسف گوش به اين صدا نداد ، دوباره شنيد ، و باز توجهى نكرد ، بار سوم شنيد كه دور شو از زليخا ، باز در دلش مؤثر نشد تا آنكه يعقوب در نظرش مجسم شد كه داشت سر انگشت خود را مىگزيد . و بعضى گفتهاند كه يعقوب دست به سينه يوسف زد و در نتيجه شهوتش از نوك انگشتانش بريخت . و نيز از حرفهاى ياوه اى كه زدهاند اين است كه : تمامى فرزندان يعقوب هر كدام صاحب دوازده پسر شدند مگر يوسف كه صاحب يازده فرزند شد به خاطر اينكه در آن روز كه قصد زليخا را كرد شهوتش ناقص شد . و نيز گفتهاند كه : صيحه اى بلند شد كه اى يوسف ! مانند پرنده اى مباش كه پر و بال دارد ولى اگر زنا كند پر و بالش مىريزد . و نيز گفتهاند : كف دستى بين يوسف و زليخا نمايان شد كه نه بازو داشت و نه مچ ، و در آن نوشته بود : « وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ - بر شما نگهبانانى موكلند بزرگوار و نويسنده » و با آنكه آن را ديد منصرف نشد ، دوباره در آن خواند كه نوشته : « وَلا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّه كانَ فاحِشَةً وَساءَ سَبِيلًا - به زنا نزديك نشويد كه عملى زشت و روشى قبيح است » ، باز هم دست برنداشت ، آن گاه ديد كه در آن نوشته : « وَاتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيه إِلَى اللَّه - بترسيد از روزى كه در آن روز به سوى خدا بازمىگرديد » ، باز هم متنبه نشد ، ناگزير خدا به جبرئيل فرمود : بنده مرا قبل از اينكه به خطا آلوده گردد درياب . جبرئيل پايين آمد و به يوسف گفت : اى يوسف آيا عمل سفيهان را انجام مىدهى با